پرسيد به خاطر کي زنده هستي ؟
با اينکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو ؛
گفتم: به خاطر هيچکس
پرسيد :پس به خاطر چي زنده هستي ؟
با اينکه دلم ميخواست داد بزنم به خاطر دلِ تو
گفتم:به خاطر هيچ چيز
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي ؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود
گفت: به خاطر کسي که به خاطر هیچ چیززنده است
+ نوشته شده توسط من در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
19:53 |

